بيابان را سراسر مه گرفته است

بيابان را سراسر مه گرفته است

جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۸

هنوز زنده ام من

چند سال گذشت من هنوز زنده ام

رضا رضوي
چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦

باران

دو خیابان مانده به کافی شاپ ناگهان زیر قطره های درشت باران شروع کرد به دویدن . تمام مغازه های خیابان تعطیل بودند به جز کافی شاپ که روشناییش را به پیاده روی خیس میپاشید . وقتی در را باز کرد و وارد شد تمام لباس هایش خیس خالی بود . روی میزی که کنار پنجره بود تابلوی کوچک «رزرو» به چشم میخورد . پالتویش را در آورد و روی صندلی ای که به سمت خیابان بود نشست .

یک فنجان قهوه ی اسپرسو سفارش داد که تلخ ترین نوع قهوه است . آن وقت ها حتا در مورد تلخی قهوه ی اسپرسو و شباهتش با مزه ی زندگی هم صحبت کرده بودند. نگاهی انداخت به زوجی که در میز کناری آرام آرام با هم حرف میزدند . لبخندی روی لبش آمد . چقدر با احساس و شمرده شمرده و عاشقانه !

رویش را به طرف خیابان برگرداند . با روشن و خاموش شدن لامپ نئون کافی شاپ ، خیابان خیس ظاهر میشد و ناپدید میشد ظاهر میشد و ناپدید میشد ظاهر میشد و ...

در حالیکه  قهوه اش را هم میزد، به گلدان آشنای روی میز ــ که هنوز داخلش همان گلهای رز مصنوعی بود ــ خیره شد .

دوباره به خیابان نگاه کرد . یک بی ام و  مشکی با سرعت رد شد و آب ها را به داخل پیاده رو پاشید .

##

سومین قهوه را خورده بود . میزهای دیگر خالی شده بود و صاحب کافی شاپ سرگرم تماشای مسابقه ی فوتبال از تلویزیون بود . ته فنجانش را نگاه کرد و یاد داستان هایی افتاد که هر دفعه برای شکل های ته فنجان برایش سر هم کرده بود .

پالتو اش که روی میز گذاشته بود تقریبن خشک شده بود . صندلی اش را به عقب کشید وبلند شد. بعد از پرداخت حساب آن را پوشید و از در خارج شد .

دیگر باران نمی آمد اما خیابان خیس بود.

                                                           میثم آزاد ــ بهار 86

رضا رضوي
چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦

چرا نگفت؟!!

میگفتن خیلی گیره . به یه نفر شک کنه تا ازش مواد در نیاره ول کن نیست . چند روز پیش از یه سرباز پنج گرم تل گرفته بود . تو این شهر خیلی سخت میگیرن از بابت مواد . اگه یه ذره هم همرات باشه فکر میکنن میخوای نمونه ببری که بعدن بیای از همون جنس مقدار بیشتری ببری. همون اول دستشو گذاشت رو سینه ت . با اون تپشی که قلبت داشت مطمئن شد اشتباه نکرده .

یکی دو ساعت قبل از حرکت قطار بود که توی پارک دیدی یه نفر مشغوله .

ــ داداش اگه اهلشی بیا دو تا دودم تو بگیر !

ــ حشیش نمیکشم . با گل[1] بیشتر حال میکنم.

ــ چی ؟ علف میخوای ؟ بیا اونم دارم...

همون جا توی پارک یه نخ بار زدی با هم کشیدین . بقیه شم که توی کاغذ پیچیده شده بود گذاشتی توی جوراب چپت . اینجا با پول خیلی کمتری میتونی کلی جنس بگیری . وقتی رسیدی به ایستگاه چت چت[2] بودی .

ــ کفشاتو در بیار!

بدون عجله کفش راستتو در آوردی

ــ اون یکی !

توی کفشاتو خوب نگاه کرد.

ــ ناهار چی خوری؟

ــ ساندویچ

دستشو انداخت زیر کمربندت و دور شلوارتو گشت

ــ با کی بودی؟

ــ خونه ی دوستم بودم

الکی سوال پیچت میکرد تا یه سوتی بدی. تو هم اولین چیزی که به ذهنت میرسید میگفتی. شلوارتو تا پایین دست کشید . همین طور جیبای پشتت

ــ خونه ی دوستت بودی چه طور ساندویچ خوردی؟

توی آسترتو خوب بازرسی کرد . حسابی کفری شده بود . قیافه ت داد میزد مصرف کردی . ممکن نبود اشتباه کرده باشه . کوله پشتی تم که زیر و رو کرده بود.

ــ چشمات چرا سرخه؟

ــ هیچی ... دیشب کم خوابیده م

ــ جورابتو در بیار

با نا امیدی جوراب راستتو گرفتی دستت . خیلی بد میشد اگه بازداشت میشدی و خونواده ت خبردار میشدن. اونا حتا نمیدونن تو سیگار میکشی . تازه ... ممکن بود حتا اونم بفهمه . در وضعیت مضحکی بدون کفش و با یک جوراب در دستت ایستاده بودی . انگار همه چی حرکت آهسته شده بود . صدای قلبتو میشنیدی که مثل چی میزد . اونم داشت دورت راه میرفت و صورتش از عصبانیت سرخ شده بود. تنها چیزی که از ذهنت میگذشت تکرار این جمله بود : خدا کنه نگه جوراب چپتم در آر ... خدا کنه نگه جوراب چپتم در آر ...

ــ میتونی بری

قلبت از حرکت واستاد . باورت نمیشد . یه نفس عمیق کشیدی و خم شدی جوراب و کفشتو پوشیدی . موقع رفتن  برگشتی و ناباورانه بهش زل زدی . در حالیکه این جمله رو توی ذهنت تکرار میکردی:

ــ چرا نگفت جوراب چپتم در بیار؟!!

                                                                میثم آزاد - بهار ۸۶



پی نویس

گل : گراس ـ علف یا ماری جوانا

چت بودن : حالت گیجی و توهم ذهنی حاصل از مصرف مواد محرکی چون حشیش و ماری جوانا

رضا رضوي
چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦

اسم ندارد

1
بعد از اینکه آن مواد نیمه هضم شده را بیرون ریخت چند بار آب را در دهانش چرخاند تا مزه ی ترش تهوع آور دهانش از بین برود و آب را چندین و چند بار پاشید به صورتش . همینطور که آب از سر ورویش می چکید صورت خودش را توی آینه دید . بس که آن شب سیگار کشیده بود زیر چشمهایش به وضوح گود رفته بود . شیر آب باز بود و صدای توهم آلود ریل ها دیوانه اش میکرد : تلق تلق ... تلق تلق ... تلق تلق
با حالتی بی تعادل از دستشویی بیرون آمد و در حالیکه با تکان های قطار مثل مست ها در دالان تنگ به در و دیوار میخورد وارد واگن بعدی شد . درست یادش نمی آمد کوپه اش کجاست . بعد از اینکه در چند تا کوپه ی اشتباه را باز کرد با گیجی تمام کنار یکی از پنجره ها ایستاد  و سرش را از قطار بیرون برد. آن پایین ماشین های توی جاده قدر مورچه بودند و جاده زیر نور نارنجی چراغ هایش به ماری میمانست که لای دره خزیده باشد .
باد خنک توی صورتش میخورد و موهایش را پریشان میکرد

2
نمیدانست واقعن چه مدت زیر دوش بوده است اما حالا آب کاملن سرد شده بود . با دستش دایره ای توی آینه ی بخار زده کشید . مثل مرده ها نگاه ثابت و بی حسی داشت . با عجله و سرسری خودش را صابون مالی کرد و شست . در حالیکه با حوله خودش را خشک میکرد نفس عمیقی کشید ...

3
دور و برش را خشاب های خالی قرص گرفته بود . پلکهایش سنگینی میرفتند . افتادند روی هم .

4
چشم اش را باز کرد قطره ها را دید که می افتند . به سرم وصل بود . تمام بدنش کرخت بود . اما هیچ چیز ندیده بود جز سیاهی . انگار که یک فیلم قطع بشود و در یک سکانس دیگر ادامه پیدا کند . آن طرف هیچ چیز نبود .

5
ـ با توجه به اینکه ایشون هنوز افکار خودکشی دارن معفیشون میکنم به بخش اعصاب و روان تا مدتی اون جا بستری باشن

6
بیمار اسکیزوفرنیک تخت کناری اش که همه اش در مورد صحبتایی حرف میزد که با حسین بن روح در قرن سوم هجری رد و بدل کرده بود هم مرخص شده
اما او کماکان روزها به سقف خیره می شود و شب ها با آمپول آرام بخش به خواب میرود . هیچ کدام از کتاب هایی که برایش آورده اند حوصله ندارد بخواند . فقط بعضی وقت ها به خوراکی ها ناخنک میزند .

7
آن روز بالاخره بعد از پنجاه روز به دکتر گفت که از افکارش پشیمان شده و به زندگی امیدوار شده است. موقع ظهر که پرستار ها مشغول پخش غذا بین بیماران بودند وارد اتاق ایزوله شد و چند خشاب دیازپام 10 و چند تا هم از قرصهایی که نمیدانست چی اند برداشت و در وسایلش میان پاکت تخمه ها پنهان کرد

8
بعد از حدود دو ماه خیابان را میدید . با اینکه کولر ماشین روشن بود پنجره را بیرون کشید تا صدای خیابان را بشنود . آن روز خیابان چه قدر شلوغ بود ...

میثم آزاد - خرداد ۸۶

رضا رضوي
دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦

 

بسم الله النور

 

قطار هاي نرسيده

در توهم توطئه  ريل  گرفتارند

 

 

 

مراقب

 

-          چند ساعته تو راهيم .

صبا نگاهي به ساعتش مي اندازد و پس از مكثي طولاني مي گويد : بيست و هشت ساعت  .

-          كي مي رسيم ؟

-          نمي دونم بايد سه چهار ساعت پيش مي رسيديم .شايد هم زودتر . قطار زياد وايساده .

صابر چشم هايش را مي مالد و روي صندلي قطار جابه جا مي شود . كمر راست مي كند . بدنش را كمي اينطرف و آنطرف مي كند و خميازه بلندي مي كشد .

            چند ساعته خوابيدم ؟

-          زياد نيست . يك ساعت نشده هنوز .

صابر پارچ را از روي چوبه متصل به ديوار بر مي دارد . يك ليوان آب مي ريزد و آب ليوان را يك نفس سر مي كشد . ليوان را پايين مي آورد و با اعتراض  مي گويد :

-          اه . اين هم كه گرمه . چه خبره تو اين قطار لعنتي !

قطار با تكان هاي شديدي دوباره مي ايستد . صابر سرش را از پنجره قطار بيرون مي برد . ايستگاه نيست . يك مرد از قطار پياده مي شود و به سمت جلو مي دود . صابر از مرد، كه حالا از جلوي پنجره آنها مي‌گذرد‌، مي پرسد :

-          چي شده ؟

مرد سرعتش را كم مي كند و مي گويد : چيزي نيست مي گن ريل بمب گذاري شده .

مرد مي گذرد .صابر سرش را مي آورد داخل و مي گويد : مي گه بمب گذاري شده . با اين همه بمب گذاري آدم باورش مي شه اينها دچار توهم شدن . بيست و هشت ساعته هي بمب گذاري مي شه . اما دو سه تاش بيشتر نتركيده .

قطار بوق مي زند و راه مي افتد . صبا نگاهي به در كوپه مي اندازد . در مي لرزد و سر و صداي آزاردهنده‌اي دارد . بلند مي شود . در را محكم مي كند و پرده را جلوي در مي كشد . راهرو قطار ديگر ديده نمي شود . بر مي گردد . روسري را از سر باز مي كند و مي اندازد كنار دستش .

صابر با عجله مي گويد : سرت كن الان مي آن !

-          نه پياده شدن . تو ايستگاه قبلي رفتن ديگه نيومدن .

-          مطمئني بر نمي گردن؟

-          آره الان يه ساعت شده رفتن

-          خيلي بد نيگا مي كردن . داشتم كم كم مي ترسيدم .

-          زنه ؟ آره من هم داشتم مي ترسيدم . تو كه خواب بودي چادرشو برداشت . خوش هيكل بود . لباس گيپور پوشيده بود . بدون سينه بند . تعجب كردم . اما اون يكي زنه همونطور كنار اون مرده با چادر نشسته بود . آخر هم ايستگاه قبلي پياده شدن .

كسي در كوپه را مي زند . صبا سريع روسري را بر مي دارد و سرش مي كند . صابر بلند مي شود ، دكمه بالايي پيراهنش را مي بندد . پرده را كنار مي زند و در را باز مي كند . مردي بيرون در با چند كاغذ در دست – كه تعدادي بليط به نظر مي رسد – ايستاده . مي گويد :

            آقا بليط هاتون لطفاً.

            ما ايستگاه دوم بليط هامون رو داديم .

            كجا سوار شديد؟

            شاهد آباد

مرد نگاهي به ليستي كه در دست دارد مي اندازد . عذرخواهي مي كند و دور مي شود . صابر در را مي بندد و پرده را مثل قبل جلوي در  شيشه اي  مي كشد .  صبا روسري اش را بر مي دارد . موهاي سياهش را پشت سرش جمع كرده و گردنش باريك و سفيد بيرون مانده . تركيب چشم ها و پلك ها و بيني اش ، بي آرايش و كم پشت بودن ابروهايش را جبران مي كند . زيباست . مانتو سفيد چاكداري پوشيده كه كوتاه است . حالا كه نشسته و پاهايش را روي صندلي روبروي انداخته و دارد با كتاب خودش را باد مي زند ، دكمه هاي پايين مانتو باز است و تا كمر شلوار سفيدش پيداست .

صابر روسري رابر مي دارد . تا مي كند و مي گذارد كنار دست صبا . چمدان را از قفسه بالاي سرش بر مي‌دارد و مي گذارد روي صندلي . در چمدان كه باز مي شود ، حوله و كتاب و ضبط صوت كوچك و چند تا پيراهن خودشان را نشان مي‌دهند . دست مي برد و يك كتاب بر مي دارد . چمدان را همانطور مي بندد. بلند مي كند و روي قفسه مي گذارد و مي نشيند . نگاهي به صبا مي اندازد و مي پرسد : چي مي خوني ؟ صبا دست از بادزدن خود بر مي دارد . جلد كتاب را رو به صابر مي گيرد . صابر مي خواند : نسل سوخته.

            از وقتي راه افتاديم داري اينو مي خوني . تو كه همش داري خودتو باهاش باد مي زني .

            نه از وقتي راه افتاديم . از ايستگاه سوم شروع كردم .  تا الان هم 42 صفحه خوندم . پس خوب بوده .

صابر مي نشيند كنار پاهاي صبا كه در انتهاي ساق هاي سفيدش روي هم افتاده و رو به بالا مانده اند . صبا دوباره شروع كرده به باد زدن خودش . صابر كتاب را روي صندلي گذاشته و با نوك انگشتانش با پاهاي صبا ور مي رود . مي گويد :

            خيلي گرمه

صبا در حالي كه دكمه بالاي مانتو اش را باز مي كند مي گويد : آره خيلي گرمه .

قطار يكنواخت صدا مي دهد و حركت مي كند . بالا پايين مي شود و به چپ و راست مي رود . مثل يك گهواره است كه آدم را مي خواباند تا آدم خواب هاي خوش ببيند . صابر نشسته كنار پاهاي صبا و انگشتهاي دست راستش روي پاي صبا بالا مي روند . صبا بي تفاوت با كتاب خودش را باد مي زند . روسري سرش نيست . مرد ،  از اول گوشه كوپه نشسته و مراقب آنهاست .

 

 

18 تير

هزارو سيصد و هشتاد و چهار

 

رضا رضوي

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

آبی آسمانی

آركـــــــاداش

آفتاب همیشـــــه در ییلاق اصغر عظیمی مهر

آصفـــي ها

آوای آرام

آيـــــــــــنـــــه

آقا طـــــيب

اتـــاق 203

ادبســـــتان

اســــــــپريجـو

از آتش از لب تو ناصر حامدي

از پیله تا پرواز

ازروي كلمات به سادگي گذر نكنيم

از صدای سخن عشق

اكسيــــــــژن زـ باقري شاد و م ـ مختاريه

اكسيـــــــن جنوب از جنوب غربي

الفبای باران وحید امیری

امشــــاسپند

انتظار....انتظار..

انســــانکده رضامحمودی

ايستــــــــــگاه محمد ويسي

باران اسيدي

باران ساعت نامعلوم امير مسعود حسيني

با غــــــزل

بوتيــــــمار

بهار اندام علیرضابدیع

به هيچ عنوان

بيست قدم تاصفر

بيستــــــــــــــون

بي سرزمين تر از باد

پاییز وحشی صادق کریمی

پـــــــــــروا

پرنده اي كه فراموش كرده پر دارد مهدي نقي پور

پرنده كــــــــوتاه بهمن ساكي

پیامبــــری آیه هایش جنون

پيـــــــــــــــــــوند حميد شريف نيا

تبــــــســـــــــــم خانم معلم

تغــــــــــــزل فرشاد فرصت صفایی

تشنه تر از سراب

ترنم مردي از كوير

تصوير احساس

تکرار هم که فرمان نمی تابد محمدرضا شالبافان

چشمان تو شناسنامه من سيد جعفر عزيزي

چـــــــوپــــــان

جــــــان غزل اميدنقوي

جراحي شعر جليل آهنگر نژاد

چــــــــــــریـــک هادی خوانساری

خانــــــهء مــــــــا

خانه عروسک

خیابان اردیبهشت

خيس در سكانس صفر

حضرت غزل

حيدر ميراني

...خون...خامه

دايره آبي

در محضر ملك الموت

دلتنگيهای يك شبه

ر ا ز وهاب مجیر

راز باران

رايحه وصال

رقص موج غزل رضاسيرجاني

ریحـــــــــــانه ریحانه رسول زاده

ريــــــــــــوار

رنجيـــــــــــــــده

زخم نوشته ها

سارا شعـــــر محمد حسين بهراميان

ســـــــــاده دل

سايه هاي شرجي

ستــــــاره صبح

سراب نبلوفر عليرضا شايق

سری امشب به خوابم می زنی کوهمال جهرمی

سلبــــــیناز

سنگـــــــــــــــچين سعيد بيابانكي

سوشــــيانت

ســـــياوشـــون

سياه مــــشق

سیــــــــــب کال خلیل روئینا

شاعــرانه ها

شـــاعر کویـــر حسین جعفر زاده

شـــــب بـــــو ايلشن جلاسي

شبانه هاي بي روح الله نور موسوي‎

شـــبــيــــه تو

شـبـيــه خودم

شــــــــــــــروع علي هوشمند

شعر امروز هرسین

شــــــــــعر روز

شعــــــــــرفردا طيبه نيكو

شعــــر گـراش

شــــهر غزل رضا معتمد

قاصدك سوخته

ققنوس

فرهنگستان

کبوتر و ياس

كتيبه زخم

كويـــــــرانه ساراجلوداريان

گلاره و نارنج طلا

كمي تا قسمتي جدي رضارفيع

طلوع نسل سبز

صـــــادقــــــانـــه

غزل پست مدرن

<غزل خاتون

غزل ســـرا

غزلهای فعلاً سعیده کشاورزی

غــــــزل متـــــفاوت

غم هايي از سرزمين سوخته

لالمانيهای يک سادومازوخيست

مســـــــــيـــح

مشــــــــکان

مـــداد زرد علیرضا نسیمی

مرد شهر زده مصطفي جوادي

مفهوم سبز خشكساليها

من با خـودم سعيد كيايي

من: يادداشت كنيد لطفاً:

من و تو درخت و بارون

منظومـــهء گــــــــم بودگي عبدالرضا رادفر

مونا زنده دل

مي خواهم خودم باشــــم پريا كشفي

ميرزا قلمدون

مه آلـــــــود پيمان سليماني

ميل رفتن مکن ای ...

نسل سبز حامد

نوبل قطبـــی حامد مرادیان

نيروانا

و ا ر ا ن

وبلاگ دونفره

وداع فانـــــي

هــــــجــــــــــــا پژك صفري

هزار اسم قلم خورده

هذیان های متروک

هفت سنـــــــگ

هفت قدم تاتو مهدی شادکام

هویجــــــوری

يـــــكتـــــــــــا

يك تكه ابر روي كلاهم ...قاسم رضا دوست

يك تكه ريسمان سعيدرضادوست

یک جرعه غزل مستشارنظامی

يكي ازكلاغهامرد حسين خليلي

یمــــــــگـــــان سید ضیا قاسمی

cut way ميثاق غيرتيان

پرشين‌بلاگ